شاید فردا نباشیم

شاید این شایدها همه بایدها جز خیالی مرا سهم نباشد آری و از فرط گرفتاریها همه سهم من از خواستن یك شاید دیگر باقی است تا فردا


نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 | ساعت 08:15 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

[http://www.aparat.com/v/e63f5afa0a0697ce061ef4bf91432fb295190]

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 | ساعت 08:16 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

99669999996669999996699666699666999966699666699
99699999999699999999699666699669966996699666699
99669999999999999996699666699699666699699666699
99666699999999999966666999966699666699699666699
99666666999999996666666699666699666699699666699
99666666669999666666666699666669966996699666699
99666666666996666666666699666666999966669999996

1.) دکمه ctrl + f رو فشار بده
2.) توش عدده 9 رو بنویس
3.) بعد رو دکمه Highlight all کلیک کن

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1390 | ساعت 07:56 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

تنهاتر از همیشه، قلبی گوشه ی سینه ام نشسته!

آهسته تر از همیشه، در هر تپش نامی تکرار می شود با عشق!

آری! هنوز به یاد تو هستم؛

به یاد آن عشق!

اما تو نیستی...

مدتهاست که رفته ای!

... و عشقی که همیشه دم از آن می زدی را، شاید جا گذاشته ای روی

طاقچه ی خاطره ها!

من بی ادعا بودم در عاشقی، اما هنوز در کوچه پس کوچه های این عشق سرگردانم...

اما تو...

مدعیِ عاشقی... تو کجایی؟!


نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390 | ساعت 11:12 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می کند.

نمی دانم در جستجوی تو دیرینه کتاب کهن تاریخ را مطالعه کنم یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟

دل را به یاد موهبتهای تو آرام کنم یا به تعریف آفریده هایت؟

خدایا، گاه که از همه نا آدمیها خسته می شوم یاد تو تحمل زیستن را برایم آسان می سازد.

خدایا عشق زیباست اما کدامین عشق پرشور تر از عشق به توست که یادت قلبها را به اوج لذتها می رساند و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد.

خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد که از تو چیزی بخواهم چرا که هر چیزی را قبل از آنکه بخواهم به من داده ای.

اما خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی دریغ مدار که تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم، که  عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.

ای محبوب من، ما را پاک بگردان، پاک بمیران و پاک محشور بگردان که تو رب العرش العظیمی …
نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد 1390 | ساعت 09:59 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

 

پریشانم!  چه می خواهی تو از جانم؟
مرا بی آن که خودخواهم اسیر زندگی کردی 


خداوندا اگر روزی ز عرش خود به فرش آیی
لباس فقر بر پوشی غرورت رابرای تکه نانی 


به زیر پای نامردان بیندازی و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته به سوی خانه بازآیی 


زمین وزمان راکفرمی گویی...
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبرگردی 


پشیمان می شوی از قصه ی خلقت از این بودن از این بدعت...

خداوندا تومی دانی که انسان بودن وماندن درین دنیا 


چه دشوار است! چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و
ازاحساس سرشاراست.


نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390 | ساعت 11:44 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”

سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ

فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد .. “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد

افتاد .

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود

که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.


نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد 1390 | ساعت 09:17 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد

 

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر))

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری

که به اندازه یک پنجره می خواند

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:

((دستهایت را

دوست میدارم))

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

 

                   ×××

 

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال میریزد،  

                                          مرواریدی صید نخواهد کرد.

 

من

پری گوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

                                                  ((فروغ فرخزاد))


نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد 1390 | ساعت 06:42 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

برای پرواز از صبح به شب باید با اشک از غروب رد شد

انتظار ... انتظار ... و باز هم انتظار ... واژه غریبی است

آه ... آه ... خدایا این انتظار چیست ؟

پروانه عاشقی که از شمع دور است غمخواری جز گل ندارد

سکوت سدی است در برابر سیلاب اشک

گردباد عشق خانه دل را در هم میشکند

آیا تکه نوری پیدا میشود تا دل تاریکم را روشن کند ؟

خنده من همچون قایقی است که بر غرق شدن سایه خودش می گرید

ماه بدون ستاره همچون خورشید بدون غروب است

رنگین کمان باران اشک را تنها عاشق معشوق می بیند

سر انجام شمع بی پروانه خاموشی است

کوه عمری با سایه اش در آب صحبت میکند اما آدمی چه ؟

عاشق به فکر هیچ نیست جز معشوق

اگر نگاه نبود این قصه عشق تمامی داشت

 


نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد 1390 | ساعت 07:28 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |


قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست



نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت 1390 | ساعت 12:52 ب.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |


به دیده اعتبار نیست

بیا به دل بها دهیم

سروش عاشقانه را

به گوش جان ندا دهیم

بیا به صبح زندگی

به شاخه ی پرنده ها

اگر شکوفه ای نشست

دلی به آن صفا دهیم

دلی اگر ز بد شکست

به خوشدلان گلایه نیست

به هر کسی که دل دهیم

بخاطر خدا دهیم



نوشته شده در پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 | ساعت 06:45 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها

قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم

پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص

روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو

تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگباره نگاهت

دلم انگار زیرو رو شد

برای داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار

نفسم برید تو سینه

ابرو بادو دریا گفتن

حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم

بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد

از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت

سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم

چشم به راهت لبه دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشهای می مونم


نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 | ساعت 10:34 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

پرسید به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است

عشق را وارد کلام کنیم تا به هر عابری سلام کنیم و به هر چهره ای تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنیم زندگی در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف این پیام کنیم عابری شاید عاشقی باشد پس به هر عابری سلام کنیم

بسته ام در خم ابروی تو امید دراز/ان مبادا که کند دست طلب کوتاهم/بامن راه نشین خیزو سوی میکده آی/تادر آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

چاه هم با من و تو بیگانه است نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش کند درد دل گر بسر چاه کنی خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبی از سر غم آه کنی

قلب مثل دو تا اتاق دیوار به دیوار هست که یکی از اتاقها غم و دیگری شادی. می گن آرام بخند که تو اتاق بقلی غم را بیدار نکنی دن جای پات میان و میرن .

ثمره عمر آدمی یک نفس است و آن نفس از برای یک همنفس است گر نفسی با نفسی هم نفس است آن یک نفس از برای عمری بس است


انسان عاشق زیبایی نمی شود بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست گر به سر حد جنونت ببرد عشق "عماد" بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست این همه قصه ز سودای گرفتاران است ورنه از روز ازل دام یکی، دانه یکیست

اگر تمام شب برا ی از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد

زندگی را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترین قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند

زندگی مثل پیاز است که هر برگش را ورق بزنی اشکتو در می یاره


نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 | ساعت 10:12 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

بزرگترین سگ دنیا


نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت 1390 | ساعت 10:55 ق.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |

چرا پرندگان آواز می خوانند؟



پرندگان معمولاً به دو علت آواز می خوانند، برای تهدید پرندگان دیگر و یا جذب آنها. معمولاً پرنده نر آواز میخواند تا پرنده ماده را به جفت گیری دعوت كند. هر چند كه این آواز برای پرندگان دیگر نیز هشداری است تا از جفت او دور بمانند. طوطی ها و مرغ های مینا می توانند با ما صحبت كنند اما این پرندگان نمی فهمند كه چه میگویند و غالباً چیزهیی را كه ما به آنها آموخته ایم تكرار می كنند. هر چند كه دانشمندان نوعی زبان اشاره به شامپانزه ها آموخته اند و عقیده دارند كه شامپانزه ها می فهمند چگونه از زبان استفاده كنند و می توانند با اشاره با ما صحبت كنند.

چگونه بسیاری از حیوانات زمستان خوابند؟




در زمستان شما نمی توانید حیوانات زیادی را ببینید. زیرا آنها در محل هایی خود را پهنهان می كنند و به خواب می روند. به این عمل خواب زمستانی می گویند. قورباغه ها،وزغ ها،مارمولك ها،مارها،خفاش ها،موش ها،جوجه تیغی ها و سنجاب ها و حتی حشراتی مانند پروانه ها به خواب زمستانی می روند آنها به خواب می روند زیرا در زمستان غذا سخت پیدا می شود كه این حیوانات گرسنه می مانند.در این خواب عمیق آنها به غذای بسیار كمی برای زنده ماندن احتیاج دارند كه قبل از به خواب رفتن آن را می خورند تا در طول زمستان زنده بمانند.


خفاش چگونه در تاریكی پرواز می كند؟

خفاش ها طول روز را در خواب می گذرانند و شب هنگام برای یافتن میوه یا شكار حشرات به راه می افتند.آنها می توانند در تاریكی مطلق، راه خود را پیدا كنند این حیوانات به جای چشم، از گوش هایشان استفاده می كنند.آنها برای پرواز در تاریكی صدای بلند جیغ مانندی از خود در می آورند. این صداها به موانع یا غذاهای سر راه آنها برخورد می كند و خفاش ها بازتاب صدای خود را می شنوند. آنها با استفاده از انعكاس صدا می توانند دقیقا از وضع محل پرواز خود در تاریكی مطلق آگاه شوند.


چگونه بعضی از پرندگان قادر به شیرجه زدن و شنا كردن در زیر آبند؟

پنگوئن ها پرنده هایی اند كه زیر آب كاملاً احساس راحتی می كنند. آنها توانایی پرواز ندارند، اما بال هایشان همانند باله استفاده می كنند و هم زمان با آن با به گردش در آوردن پاهایشان در زیر آب شنا می كنند.


كدام پرنده می تواند به عقب پرواز كند؟

مرغ های مگسخوار كوچك قادر ند در جلو گلی كه می خواهند شیره آن را بمكند، بال بزنند و در هوا بایستند. این پرنده برای ترك محل، به آسانی می تواند به عقب پرواز كند. هیچ پرنده دیگری نمی تواند این كار را انجام دهد


مارها چگونه حركت می كنند؟



مارها پا ندارند، اما می توتنند به سرعت حركت كنند و روی زمین به چند روش بخزند . مارها معمولا بدنشان را به حالت منحنی خم می كنند و خود را در جهت خارج منحنی به زمین فشار می دهند و به جلو حركت می كنند و همچنین می توانند بدن خود را حلقه كرده و دوباره صاف كنند و به جلو بكشند.

نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین 1390 | ساعت 01:09 ب.ظ | توسط اشكان فربد |نظرات |